عشق من و مهدي

لباسای نوزادی

البته این عکسها مال قبل هست و یه سری دیگه هم واست خریدم که اگه بشه بعد برات میذارم عکساش را       ...
26 فروردين 1393

روزای آخر

عزیز دلم سیسمونیت تمام شد و پریشب مادرجون اومدن با عموها و عمه دیدن و کلی ذوق اومدنت را کردند . ساک بیمارستان را هم بستم عکس هم گرفتم خاله ها هم منتظر عکس هستند ولی دیگه سیستمم را تحویل دادم نشده عکسها را سر صبر بذارم تو وبلاگت بشه امروز میذارم عسکاتو البته عجله ای ... اگه بی سلیقه گذاشتم ببخش زمان خیلی نداشتم در ضمن عکسای لباساتو به ریز نگرفتم فقط نوزادیهاست بقیش را فرصت کردم میذارم   ...
26 فروردين 1393

بدون عنوان

سلام عزیز دلممممممممممممم مامانی من نمیدونی چه حسی نسبت بهت دارم به خصوص با شیطنتات که میکنی دلمو میبری .. امسال عید همه به رسمیت می شناختنت نمیدونم به خاطر اسمت که زود گذاشته بودم یا اینکه من و بابات اینقدر هنوز نیومده برات ذوق میکنیم و مطرحت میکنیم عیدی گرفتی از مادر و مادرجون و مادربزرگ ... روز 10 ام فروردین هم که شما تو هفته 34 بودی رفتم دکتر و سونوگرافی و پسر شیطون بلامو دیدم ... عزیزم همه چی وضعیتت خوب بود خدا را شکر سرتون هم سرازیر به پایین بود و وزن عزیز دلم 2.650 بود . تازش همچینم فک کنم بی حیایی هاااااا . هرباری میرم سونو لنگاتون تو هواست و اولین چیزی که دکتر می بینی شومبولته خخخخخخ ... و کلی هم ذوق میک...
17 فروردين 1393

سال نو مبارککککککک

سلام عزیز دلم سال نوت مبارک  سالی که تو میای و به زندگی ما روح بیشتری میدی عزیز دلم شب سال تحول با اینکه نبودی و شیطنت کنی ولی توی دلم دست و پا میزدی و من حست میکردم   انشالا به سلامتی بیای بغلم و خدا هم دعای دوتاییمون را برای بقیه خاله ها مستجاب کنه  
2 فروردين 1393

روزنوشتی دیگر

سلام عزیز دلم ... مامانم خواستم بهت بگم که فقط به خاطر تو که اذیت نشی از امروز به مدیر گفتم که همه کارها را به جانشینم تحویل میدم و این یکماه باقیمانده را من کارای ایشون را نظارت بکنم و با استقبال فراوان روبرو شد چون اینطوری دیگه من همه کارها را با دقت یاد میدم و جای شک و شبهه ای هم واسشون نمی مونه واسه همین امروز وقت کردم یکم رو صندلی ریلکس بشینم واست زیارت عاشورا و حدیث کسا بخونم و اینکه بیام واست بنویسم عزیزم دلممممممممم مهبدم دیشب رفتم واست ساک حمل هم خریدم بر خلاف میل قبلیم ولی خب گفتم تو ماشین کجا بذارمت یه موقع ترمز میزدم گوله میشدی میفتادی پایین بعد دیگه اونموقع اینطوری که نمی خندیدم دو دستی میزدم تو سرم الان دیگه...
21 اسفند 1392

چیدن وسایلت

سلام مامانم ..مهبد جون من امیدوارم این لحظه که توی دلمی و داری دست و پا میزنی صحیح و سالم باشی عزیز دل مامان و بابا مهبد جونی پریشب مادر و خاله هات اومدن خونه که وسایلت را بچینن .. راستش را بخوای با اینکه کلی حساسیت نشون دادم برا خریدات نمیدونم چرا به دلم ننشست حالا شاید به خاطر اینه که هنوز یه سری کاراش مونده مثل پرده استیکر لوستر و یه چندتایی عروسک .. انشالا که خوب بشه و بپسندم چون اگه خودم دوست داشته باشم میدونم تو هم بعدها عکساش را می بینی دوست داری گل پسر من ... یکی یه دونه مامانی ... دیشب رفتم واست یه چندتایی عروسک و اسباب بازی خریدم .. بیشتر نمیخرم چون هم روز به روز چیزای جدیدتر میاد هم اینکه شلوغی زیاد را دوست ند...
19 اسفند 1392

روزنوشت

مامان جونی منننننننننننننن نفسمممممممممممم عشقمممممممممممممم که هنوز نیومده داری میشی زندگی من واسم شیرجه که میزنی یا دست و پا میزنی دلم میخواد سرم میرسید به دلم و بوس بوسیت میکردم همچین وقتایی دلم نمیخواد از توی دلم در بیای و اونجا برا خودم بمونی و باهات عشق کنم ... واقعااااااا هیچ لذتی به این اندازه برام نبوده ... از اینکه خودتو از الان توی دل همههههههههههه باز کردی خیلی خوشحالم و اینکه همه ثانیه شماری میکنن مهبد منو ببینن ذوقتو میکنم که با دستو پا زدنات داری جلب توجه میکنی ماهی من ... ماه اسفند سرم خیلی شلوغه  ولی نمیشه هم نیام چون نباشم همش تلفن میزنند و آرامش ندارم .. باید باشم برای بستن حسابها اینطور...
12 اسفند 1392